تبلیغات
اسلام دین جاویدان

اسلام دین جاویدان
آفاق هاگردیده ام مهربتان ورزیده ام بسیارخوبان دیده ام اماتوچیزدیگری

یکی از دختر خانم‌هایی که فتوا می‌خواهد می‌گوید: من دختری در مقطع دانشگاه هستم، در تحصیل و اخلاقم ممتاز بودم. روزی از دانشگاه خارج شدم، جوانی را دیدم که به من نگاه می‌کند، گویی مرا می‌شناسد سپس پشت سر من به راه افتاد و سخنان بچه‌گانه‌ای تکرار می‌کرد، سپس گفت: من می‌خواهم با تو ازدواج کنم، مدتی است که مراقب توام و با اخلاق و آداب تو آشنا هستم. من بر سرعت راه رفتنم افزودم، پریشان شدم، عرق از سر و صورتم سرازیر شد. خسته به خانه رسیدم و آن شب از ترس نخوابیدم. مزاحمت‌هایش برایم تکرار شد. در آخر یک کاغذ جلوی در خانه‌ام انداخت. بعد از تردید در حالی که دستانم می لرزید آن را برداشتم، از اول تا آخر سخن از عشق و عذر خواهی بود. بعد از چند ساعت به من تلفن کرد و گفت: نامه را خواندی یا نه؟ به او گفتم: اگر ادب نشوی به خانواده‌ام خبر می‌دهم و در آن صورت وای بر تو. یک ساعت بعد به من زنگ زد و با ابراز عشق و علاقه می‌گفت که هدفش شریف است، او ثروتمتند و تک فرزند است و تمام آرزوهایم را برآورده می‌کند. دلم خالی شد و به گفت وگو با او ادامه دادم. منتظر تماس‌هایش شدم، وقتی از دانشگاه بیرون می آمدم دنبالش می‌گشتم، یک روز او را دیدم، خوشحال سوار ماشینش شدم و در شهر به گشت و گزار پرداختیم. سخانش را تاید می‌کردم وقتی به من می‌گفت من شاهزاده‌اش هستم و همسرش خواهم شد. یک روز مثل گذشته با او خارج شدم. مرا به یک آپارتمان برد. با او داخل شدم و با هم نشستیم. دلم را پر از سخنان زیبا کرد. او به من نگاه می‌کرد، پوششی از عذاب جهنم ما را در بر گرفت، متوجه نشدم مگر بعد از این که شکار او شدم و عزیزترین گوهر گرانبهایم که همان گوهر عفت بود را از دست دادم، مثل دیوانه بر خواستم. گفتم: با من چه کار کردی؟ گفت: نترس من شوهرت هستم. گفتم: چگونه تو که با من عقد نکردی؟ گفت: به زودی با تو عقد خواهم کرد. تلو تلو خوران به خانه برگشتم. به شدت گریستم و تحصیل را رها کردم. خانواده‌ام نتوانستند علت را بفهمند و به امید ازدواج دل بستم. بعد از چند روز به من زنگ زد تا با من ملاقات کند. خوشحال شدم گمان کردم که می‌خواهد با من ازدواج کند. با او دیدار کردم. ناراحت بود. به من گفت: هرگز در مورد ازدواج فکر نکن. می‌خواهم بدون هیچ قد وبندی با هم زندگی کنیم. ناخود آگاه دستم را بالا بردم و به صورتش سیلی زدم. به او گفتم: گمان می‌کردم که اشتباهت را اصلاح می‌کنی؛ ولی دریافتم که تو انسان بی‌ارزشی هستی. گریه‌کنان از ماشین پائین آمدم. گفت: خواهش می‌کنم صبر کن زندگی‌ات را نابود می‌کنم. یک نوار ویدیو در دستش بود. گفتم: این چیست؟ گفت بیا تا آن‌را نگاه کنی. با او رفتم نوار حاوی اتفاقات حرامی بود که بین ما رخ داده بود. گفتم چه کار کردی ای ترسو، ای حقیر؟ گفت دوربین مخفی کار گذاشته بودم که تمام حرکات و رفتار ما را فیلم برداری می‌کرد. این بعنوان یک سلاح در دست من است که اگر از دستوراتم اطاعت نکنی از آن استفاده می‌کنم. شروع به گریه کردم، فریاد می‌زدم مساله به خانواده‌ام مربوط بود؛ ولی او اصرار کرد. اسیرش شدم. مرا از مردی به مردی منتقل می‌کرد و پول می‌گرفت. در حالی خانواده‌ام نمی‌دانستند به زندگی روسپی‌گری منتقل شدم. نوار منتشر شد و به دست پسر عمویم افتاد. پدرم با خبر شد و رسوایی در شهر پخش شد و خانواده‌ ما با ننگ آلوده شدند. فرار کردم تا خودم را نجات دهم. دانستم که پدر و خواهرم از ترس ننگ و بی‌‌آبروئی هجرت کرده‌اند. در میان روسپی‌ها زندگی می‌کردم و این خبیث مثل عروسک مرا حرکت می‌داد. او بسیاری از دختران دیگر را نابود و بسیاری از خانه‌ها را ویران کرده بود، تصمیم گرفتم از او انتقام بگیرم. یک روز در حالی خیلی مست بود نزد من آمد. از فرصت استفاده کردم و با چاقو او را کشتم، مردم را از شرش راحت کردم و خودم پشت میله‌ها زندان قرار گرفتم. پدرم در حالی که با حسرت این جمله را زمزمه می‌کرد مرد:‌ حسبنا الله و نعم الوکیل. من تا روز قیامت از تو ناراحتم. منبع: مجموعه طلایی از داستان‌ها (با اندکی ویرایش)


[ یکشنبه 25 مهر 1395 ] [ 09:02 ب.ظ ] [ یاسین بامری ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

وبلاگی متفاوت بانوشته هاوحکایت های زیبا
نویسندگان
نظر سنجی
نظرشمادوستان درموردوبلاگ اسلام دین جاویدان چیست؟





صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
09140160920